بازار که می‌لرزد، «بدیل» کجاست؟

دو‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵ ایران یک تصویر آشنا را دوباره دید: بازار—همان نهادی که در ۱۳۵۷ موتور اجتماعیِ انقلاب بود—این‌بار زیر فشارِ سقوط پول ملی و تورم، به خیابان آمد. گزارش‌ها می‌گویند در تهران و چند شهر دیگر، کسبه و بازاری‌ها تجمع کردند، بعضی مغازه‌ها بسته شد و پلیس در نقاطی از گاز اشک‌آور استفاده کرد. همزمان ریال به کف‌های تازه رسید و رئیس بانک مرکزی هم استعفا داد. این‌ها صرفاً تیتر اقتصادی نیست؛ نشانه‌ی این است که «زندگی روزمره» دارد فرو می‌ریزد.

در چنین لحظه‌هایی، جامعه دنبال یک چیز می‌گردد: افقِ قابل لمس. اما دقیقاً همین‌جاست که یک تناقض خطرناک بیرون می‌زند. از یک طرف، صدای اعتراض بازار را می‌شنویم؛ از طرف دیگر، در گوشه‌هایی از همین اعتراضات، شعارهایی مثل «جاوید شاه» هم شنیده می‌شود—نه لزوماً به‌عنوان برنامه، بلکه به‌عنوان نوستالژیِ یک “دولتِ کارآمد” یا حتی یک «میان‌بُر» برای خروج از بن‌بست. این دوگانه فقط درباره‌ی پهلوی و جمهوری نیست؛ درباره‌ی فقرِ بدیلِ نهادی است: وقتی آینده مبهم باشد، جامعه به گذشته دست می‌اندازد. 

حالا هم‌زمان، بیرون از مرزها هم صحنه داغ است. در آمریکا، نتانیاهو در دیداری با ترامپ در خاک آمریکا (فلوریدا/مار-ئه-لاگو) روی میزِ اصلیِ گفتگو گذاشته می‌شود: برنامه هسته‌ای ایران و برنامه موشکی بالستیک. ترامپ هم با ادبیاتی که برای مخاطب داخلی آمریکا شاید «قدرت‌نمایی» باشد، برای ایرانیِ زیر تورم، فقط یک پیام دارد: خطرِ تشدیدِ فشار و حتی درگیری نظامی. 

این همانی است که سال‌ها به اسم «ژئوپلیتیک» فروخته می‌شود: دنیا اجازه نمی‌دهد، منطقه آتش است، پس فعلاً… اما در همان لحظه‌ای که ژئوپلیتیک واقعاً خطرناک‌تر شده، سؤال‌های ما هم باید دقیق‌تر شود. مخصوصاً برای جمهوری‌خواهان—و در کل برای هر نیرویی که می‌گوید «بدیلِ غیرشخص‌محور» می‌خواهد.

در چنین زمینه‌ای، آن سه سؤال ساده و بی‌رحم، تبدیل به آزمونِ بلوغ سیاسی می‌شود:

 

۱) خروجی ملموس شما چیست؟

وقتی ریال روی سر مردم خراب می‌شود و بازار به خیابان می‌آید، دیگر «موضع‌گیری» کافی نیست. خروجی ملموس یعنی چه؟ یعنی پیش‌نویس‌های روشن برای قانون اساسی و قواعد مهار قدرت؛ مدل‌های قابل فهم برای توزیع قدرت (افقی و عمودی)؛ سازوکارهای تضمین برابری سیاسی؛ نهادهای ضدفسادِ مستقل؛ و نقشه‌ی انتقال قدرت که شفاف بگوید «چه کسی، با چه اختیاری، تا چه زمانی». اگر در ۴۵ سال گذشته، سبدِ جمهوری‌خواهی عمدتاً پر از شعار بوده و خالی از طراحی نهادی، طبیعی است که در روز بحران، جامعه سراغ «چهره» برود.

۲) اگر خروجی کم است، چرا؟

دو پاسخ کلیشه‌ای هست: «سرکوب اجازه نداد» و «مردم همراه نشدند». این‌ها ممکن است بخشی از واقعیت باشد، اما به‌تنهایی توضیح نیست. چون حتی زیر سرکوب هم می‌شود کارهایی کرد که نه هزینه‌ی امنیتیِ مستقیم دارد و نه به “رهبر” نیاز دارد: تولید ادبیات نهادی، آموزش عمومی درباره‌ی حق و تکلیف، تدوین گزینه‌های سیاستی برای اقتصادِ فروپاشیده، یا ساختن ائتلاف‌های موضوعی (مثلاً حول حق دادخواهی، حق تشکل، یا حق زبان). اگر این‌ها کم‌رنگ بوده، شاید مشکل، بیشتر از «کمبود فرصت»، کمبود انضباط فکری و کار جمعی بوده است. 

۳) اگر می‌گویید ژئوپلیتیک، دقیقاً چگونه جلوی برنامه‌سازی را گرفت؟

این مهم‌ترین سؤال است، چون ژئوپلیتیک واقعی است. تحریم‌ها، جنگ، و پرونده هسته‌ای—همه روی اقتصاد و سیاست داخلی اثر می‌گذارند. اما ژئوپلیتیک دقیقاً چه چیزی را “ناممکن” کرد؟ آیا مانعِ نوشتن قواعدِ شفافِ انتقال قدرت شد؟ مانعِ طراحی نهادهای نظارتی شد؟ مانعِ گفتگو درباره‌ی شکلِ دولت و حقوق ملیت‌ها شد؟ یا صرفاً تبدیل شد به یک «پتو» که زیرش هر ناکامی را قایم می‌کنیم؟ امروز که ترامپ و نتانیاهو آشکارا درباره‌ی هسته‌ای و موشکی حرف می‌زنند، ژئوپلیتیک دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست؛ اما درست به همین دلیل، جامعه بیشتر از همیشه به یک بدیل نیاز دارد که نه گروگانِ جنگ شود، نه گروگانِ نوستالژی. 

این‌جا یک نکته‌ی کلیدی هست: بحران اقتصادی، فقط بحران نان نیست؛ بحران قدرتِ دل‌بخواه است. وقتی تورم بالای ۴۰ درصد باشد، وقتی مردم برای حفظ ارزش پولشان به طلا و دلار پناه ببرند، وقتی رئیس بانک مرکزی زیر فشار استعفا دهد، یعنی تصمیم‌ها غیرقابل پیش‌بینی شده و آینده در دستِ سازوکارهای شفاف نیست. در چنین وضعی، جامعه دنبال «امنیت» می‌گردد؛ اگر جمهوری‌خواهی نتواند امنیت را در قالبِ قواعدِ غیرشخصی توضیح دهد، امنیت تبدیل می‌شود به میل به «مرد قدرتمند». 

پس دعوا سر این نیست که «پهلوی خوب است یا بد». دعوا سر این است که آیا ما توانسته‌ایم یک جمهوری را طوری تعریف کنیم که هیچ‌کس نتواند آینده را گروگان بگیرد—نه با عمامه، نه با تاج، نه با یونیفورم، نه با کاریزمای رسانه‌ای. اگر پاسخ مبهم باشد، شعارهای نوستالژیک در بازار و خیابان ادامه پیدا می‌کند؛ نه چون مردم “طرفدار سلطنت” شده‌اند، بلکه چون بدیلِ قابل اعتماد ندیده‌اند.

راه خروج، بیش از هر چیز، یک تصمیم جمعی است: از «سیاستِ چهره‌ها» به سمت «سیاستِ قواعد». و این تصمیم، دقیقاً از پاسخ دادن صادقانه به همان سه سؤال شروع می‌شود: خروجی ملموس چیست؟ اگر نیست، چرا؟ و اگر ژئوپلیتیک است، دقیقاً چگونه—و تا کجا—بهانه‌ی ما شده است؟