قانون اساسیِ زنده و قرارداد اجتماعیِ پویا برای جمهوریِ بیسلطه در ایران
پیشنویس برای بحث و ویرایش — همراه با ضمیمهٔ ۳۹ اصل پیشنهادی قانون اساسی
حق اگر فقط نوشته شود، ممکن است معلق بماند؛ حق فقط زمانی واقعی است که دعویپذیر، دادخواهیپذیر و تضمینشده باشد.
فهرست
این مانیفست، نقطهٔ پایانِ مجموعه نیست؛ نقطهٔ اتصالِ آن است. مانیفست نخست، مشروعیت و قرارداد اجتماعی را بازاندیشی کرد؛ مانیفست دوم، آزادی را در افقِ بیسلطگی صورتبندی کرد؛ و مانیفستهای بعدی، هر یک از زاویهای به عدالت، حق تعیین سرنوشت، مشارکت، توسعه، حقوق شهروندی، آموزش و فرهنگ، و سیاست خارجی پرداختند. اما هیچیک از این افقها بهتنهایی کافی نیستند، مگر آنکه در معماریِ قانون اساسی جای بگیرند و از سطحِ امید به سطحِ ضمانت برسند.
مسئلهٔ اصلیِ ایران کمبودِ قانون نیست. مسئله این است که قانون، بارها به زبانِ رسمیِ سلطه بدل شده است: حق نوشته شده، اما تعلیقپذیر مانده؛ اصل اعلام شده، اما در گلوگاههای وتویی متوقف شده؛ وعده داده شده، اما مرجعِ تفسیر و اجرای آن در دستِ قدرتهای غیرپاسخگو باقی مانده است. به همین دلیل، مسئلهٔ امروزِ ما گذار از «بخشش» به «ضمانت» است.
«بخشش» یعنی حقی که تا وقتی محترم است که قدرت بخواهد. «ضمانت» یعنی حقی که اگر نقض شد، شهروند بتواند آن را مطالبه کند، به مرجعِ مستقل ببرد، علیه ناقض آن اعتراض کند، و نهادهای عمومی را به پاسخگویی وادارد. قانون اساسیِ آینده باید این گذار را نهادینه کند: حق باید دعویپذیر باشد، تفسیر باید مهار شود، تصمیمگیری باید علنی باشد، و قدرت باید همواره قابلِ اعتراض و بازبینی بماند.
تجربهٔ ایران، از مشروطه تا امروز، یک هشدار روشن پیشِ روی ما میگذارد: هرجا در کنارِ ارادهٔ شهروندان، یک منبعِ برترِ دیگر برای مشروعیت ساخته شده؛ هرجا در کنارِ نهادهای رسمیِ داوری، مرجعی بیرون از پاسخگویی عمومی حقِ وتو یا حکمِ نهایی پیدا کرده؛ و هرجا قدرت توانسته خود را فراتر از قانون بنشاند، آزادی و برابری آسیبپذیر شدهاند. به همین دلیل، ایرانِ آینده نه باید با سلطنتِ متمرکز بازسازی شود، نه با ولایتِ متمرکز، و نه با هیچ شکلِ تازهای از قیمومتِ ایدئولوژیک. جمهوریِ بیسلطه یعنی هیچ فرد، نهاد، مذهب، حزب، خاندان، نیروی مسلح یا اکثریتِ مقطعی نتواند خود را بالاتر از قانون اساسی و فراتر از نظارتِ عمومی قرار دهد.
یکم، هیچ قدرتی بالاتر از قانون اساسی نیست. سرچشمهٔ مشروعیت فقط شهرونداناند و هیچ مرجعِ انتصابی، دینی، امنیتی یا موروثی منبعِ مستقلِ حاکمیت شمرده نمیشود.
دوم، هیچ حقی بدون امکانِ دادخواهی، حقِ واقعی نیست. حقوق بنیادین فقط در صورتی واقعیاند که نقضشان در نهادهای مستقل، علنی، سریع و مؤثر قابلِ رسیدگی باشد.
سوم، هیچ مرجعِ انحصاریِ تفسیر نباید بتواند ارادهٔ عمومی را معلق کند. تفسیرِ قانون اساسی باید قضایی، علنی، استدلالی و در معرضِ نقد و بازبینی باشد؛ نه امتیازِ یک شورا، یک طبقه یا یک ایدئولوژی.
چهارم، هیچ تمرکزی بدون مهار، مشروع نیست. تمرکزِ بیمهار در پایتخت، در نیروهای امنیتی، در بودجه، در زبان رسمی، یا در هر هویتِ مسلط، بازتولیدِ همان سلطه است با نامی تازه. خودگردانیِ محلی، همبستگیِ مالی، و برابریِ مؤثرِ صدا شرطِ وحدتاند، نه تهدیدِ آن.
پنجم، قانون اساسی باید بهصورتِ دورهای و عمومی بازبینیپذیر باشد. مشروعیت اگر فقط در لحظهٔ تأسیس فهم شود، دیر یا زود به امتیازِ نهادهای مستقر بدل میشود.
منشورِ موقتِ گذار
برای رسیدن به چنین قانونی، نخست باید منشورِ موقتِ گذار تصویب شود؛ منشوری کوتاه و روشن که آزادیِ بیان، تشکل، تجمع، اعتصاب، مطبوعات، حریم خصوصی، دادرسیِ عادلانه، و برابریِ شهروندی را فوراً تضمین کند و هر مرجعِ فوققانونی را از مداخله در امرِ عمومی بازدارد.
فرایندِ مؤسسانِ فراگیر
تدوینِ متنِ نهایی باید در اختیارِ یک فرایندِ مؤسسانِ فراگیر باشد: ترکیبی از نمایندگانِ منتخب، نمایندگانِ ملتها و مناطق، و شهروندانِ برگزیده به قیدِ قرعه. قانون اساسی را نباید پشتِ درهای بسته یا صرفاً با چانهزنیِ نخبگان نوشت.
پیشنویسِ علنی و نقدپذیر
هر پیشنویس باید علنی، قابلِ نقد، و همراه با گزارشِ دلایل باشد. زنان، کارگران، معلمان، فعالانِ مدنی، گروههای زبانی و مذهبی، و ایرانیانِ خارج از کشور باید بتوانند در فرایندِ نگارش و اصلاح مشارکتِ مؤثر داشته باشند.
همهپرسیِ آزاد با منطقِ مشروعیتِ دوگانه
تصویبِ نهایی باید از مسیرِ همهپرسیِ آزاد عبور کند؛ و برای مسائلی که به توزیعِ قدرت، زبان، بودجه و ساختارِ چندسطحی مربوط است، منطقِ مشروعیتِ دوگانه—اکثریتِ ملی همراه با حداقلی از تأییدِ منطقهای—لازم است تا مرکز نتواند پیرامون را به نامِ اکثریت خاموش کند.
قانون اساسی فقط برای مهارِ حاکمِ امروز نوشته نمیشود؛ برای جلوگیری از بازتولیدِ سلطه در فردا نوشته میشود.
جمهوریت فقط رأیگیری نیست؛ یعنی هیچ قدرتی حق ندارد خود را از پاسخگویی، گردش، نظارت، و اعتراضِ عمومی مستثنا کند.
حقوق بشر فقط زبانِ اعتراض نیست؛ باید زبانِ طراحیِ نهاد، بودجه، آموزش، رسانه، و عدالتِ روزمره هم بشود.
وحدتِ ملی از راهِ یکدستسازی به دست نمیآید؛ از راهِ بهرسمیتشناسی، توزیعِ عادلانهٔ قدرت، و تضمینِ برابرِ کرامت برای همهٔ شهروندان ساخته میشود.
قرارداد اجتماعی نه سندی بسته، بلکه پیمانی زنده است: پیمانی که نسلِ امروز آن را مینویسد، اما نسلهای آینده نیز حق دارند آن را در چارچوبِ آزادی، برابری و عدمِ سلطه بازبینی کنند.
پس مانیفستِ دهم، مانیفستِ «پایان» نیست؛ مانیفستِ «تضمین» است: تضمینِ اینکه آزادی از سلطه فقط در خیابان فریاد زده نشود، بلکه در دادگاه، در بودجه، در انتخابات، در مدرسه، در زبان، در رسانه و در زندگیِ روزمره نیز جاری شود.
#۱ مانیفست اول: بنیانهای مشروعیت و قرارداد اجتماعی
#۲ مانیفست دوم: آزادی بهمثابهٔ رهایی از سلطه
#۳ مانیفست سوم: عدالت و برابری بهمثابهٔ بنیان حکمرانی مردممحور
#۴ مانیفست چهارم: حقِ تعیین سرنوشت و حکمرانیِ بیسلطه
#۵ مانیفست پنجم: ساختارهای دموکراسی مشارکتی
#۶ مانیفست ششم: توسعه و پایداریِ بیسلطگی
#۷ مانیفست هفتم: حقوق و مسئولیتهای شهروندی
#۸ مانیفست هشتم: رونقِ فرهنگی و آموزشی برای تقویت هویت ملیِ فراگیر
#۹ مانیفست نهم: سیاست خارجیِ مبتنی بر عدم سلطه و همکاری بینالمللی
ضمیمهٔ زیر در ۳۹ اصل تنظیم شده است تا میانِ اجمال و قابلیتِ طراحی تعادل برقرار شود. متن، «پیشنهاد» است نه نسخهٔ نهایی؛ اما میکوشد منطقِ اصلیِ پروژه را به صورتِ حقوقی روشن کند: آزادیِ بیسلطگی، مشارکتِ فراگیر، و مشروعیتِ پویا.
فهرست ضمیمه
اصل ۱ — حاکمیت مردم
حاکمیت از آنِ همهٔ شهروندانِ ایران است. هیچ فرد، نهاد، خاندان، حزب، مذهب، طبقه، نیروی مسلح یا مرجعِ ایدئولوژیک منبعِ مستقلِ حاکمیت به شمار نمیآید.
اصل ۲ — ماهیت نظام
ایران جمهوریِ دموکراتیک، کثرتگرا، چندسطحی و بیسلطه است. مشروعیتِ آن از رضایتِ آزادانه، قابلِ بازپسگیری و قابلِ بازبینیِ مردم ناشی میشود.
اصل ۳ — برتری قانون اساسی و حقوق بشر
قانون اساسی عالیترین سندِ حقوقیِ کشور است. هیچ قانون، آییننامه، فرمان، فتوا، یا تصمیمِ عمومی نمیتواند با کرامتِ انسانی، برابریِ شهروندی و حقوقِ بنیادینِ تضمینشده در این قانون اساسی تعارض داشته باشد.
اصل ۴ — دولت و باور
دولت نسبت به دین، بیدینی و هر جهانبینیِ فلسفی بیطرف است. هیچ دین یا مکتبی دینِ رسمیِ دولت شمرده نمیشود و برخورداری از مناصبِ عمومی به اعتقاد یا عدمِ اعتقاد مشروط نیست.
اصل ۵ — شهروندی برابر
شهروندی مبنای اصلیِ عضویتِ سیاسی است. همهٔ شهروندان، فارغ از جنسیت، جنسیتمندی، گرایشِ جنسی، زبان، ملیت/قومیت، مذهب، بیدینی، طبقه، محلِ سکونت، معلولیت، سن، یا هر وضعیتِ دیگر، در برابرِ قانون برابرند.
اصل ۶ — کثرتگرایی زبانی و فرهنگی
فارسی زبانِ میانجیِ مشترکِ نهادهای سراسری است؛ اما همهٔ زبانهای رایجِ کشور از حرمت و حمایتِ برابر برخوردارند. دولت موظف است شرایطِ آموزش، خدماتِ عمومی و تولیدِ فرهنگی به زبانهای گوناگون را فراهم آورد.
اصل ۷ — توزیعِ قدرت
قدرتِ عمومی باید افقی و عمودی توزیع شود. هر صلاحیتی که بتوان آن را در سطحِ محلی یا منطقهای بهگونهای مؤثر و برابر اعمال کرد، باید تا حدِ ممکن در همان سطح واگذار شود.
اصل ۸ — کرامت، حیات و تمامیتِ جسمانی
حقِ حیات، کرامتِ انسانی، و مصونیتِ جسمانی و روانی تعرضناپذیر است. شکنجه، ناپدیدسازیِ قهری، مجازاتِ تحقیرآمیز، و هر نوع رفتارِ غیرانسانی یا تبعیضآمیز مطلقاً ممنوع است.
اصل ۹ — دادرسیِ عادلانه
هیچکس را نمیتوان بازداشت، محاکمه، مجازات، تبعید، یا از حقوقِ اساسی محروم کرد مگر بر پایهٔ قانون، نزدِ مرجعِ صالح، مستقل و بیطرف، و با رعایتِ کاملِ دادرسیِ عادلانه.
اصل ۱۰ — آزادیِ اندیشه و وجدان
آزادیِ اندیشه، وجدان، نقد، دین، تغییرِ دین، بیدینی و بیانِ باور یا ناباوری تضمین میشود. هیچکس را نمیتوان به سببِ عقیده، ترکِ عقیده، یا تغییرِ آن مجازات یا محروم کرد.
اصل ۱۱ — آزادیِ بیان و رسانه
آزادیِ بیان، مطبوعات، هنر، نشر، پژوهش، و دسترسی به اطلاعات تضمین میشود. سانسورِ پیشینی ممنوع است و محدودیتها فقط به موجبِ قانونِ روشن، با ضرورتِ اثباتپذیر و تحتِ نظارتِ قضاییِ فوری ممکن است.
اصل ۱۲ — آزادیِ تجمع، تشکل و اعتصاب
شهروندان حق دارند آزادانه و بدون نیاز به مجوزِ سیاسیِ پیشینی گردهم آیند، انجمن، حزب، اتحادیه و سندیکا تشکیل دهند و اعتصاب و اعتراضِ مسالمتآمیز برگزار کنند. نظامِ حقوقیِ تجمعات بر مبنای اعلام است، نه اجازه.
اصل ۱۳ — حریم خصوصی و حقوقِ دیجیتال
حریمِ خصوصی، مصونیتِ خانه، مکاتبات، ارتباطات، دادههای شخصی و ابزارهای دیجیتال محترم است. نظارتِ ارتباطی، جمعآوریِ داده و پردازشِ الگوریتمی فقط با حکمِ قضاییِ مشخص، ضرورتِ روشن، مدتِ محدود و امکانِ اعتراضِ مؤثر مجاز است.
اصل ۱۴ — منع تبعیض و برابریِ مؤثر
هرگونه تبعیضِ مستقیم یا غیرمستقیم ممنوع است. قانون میتواند برای رفعِ نابرابریهای ساختاری، اقداماتِ جبرانیِ موقت و سنجشپذیر پیشبینی کند، مشروط بر آنکه این اقدامات در خدمتِ برابریِ مؤثر و نه بازتولیدِ امتیاز باشند.
اصل ۱۵ — برابریِ جنسیتی
دولت موظف است برابریِ کاملِ زنان و مردان و برابریِ همهٔ هویتهای جنسیتی را در قانون، سیاستِ عمومی، اشتغال، آموزش، خانواده، مالکیت، ارث، و مشارکتِ سیاسی تضمین کند. هیچ جنسیتی نباید در فهرستهای انتخاباتی کمتر از چهل درصدِ نامزدها را تشکیل دهد.
اصل ۱۶ — حقوقِ زبانی، فرهنگی و آموزشی
آموزش به زبانِ مادری، همراه با دسترسیِ کامل به زبانِ میانجیِ مشترک، حقِ همگانی است. برنامههای درسی باید تنوعِ تاریخی و فرهنگیِ ایران را بازتاب دهند و از یکدستسازیِ اجباری پرهیز کنند.
اصل ۱۷ — حقوقِ کار و رفاه
همهٔ شهروندان از حقِ کارِ شایسته، دستمزدِ منصفانه، امنیتِ شغلی، بیمهٔ اجتماعی، تشکلیابیِ کارگری، مذاکرهٔ جمعی و اعتصاب برخوردارند. دولت موظف است حداقلهای معیشتی و حمایت از بیکاری، ناتوانی و سالمندی را تضمین کند.
اصل ۱۸ — حقوقِ سلامت، مسکن و محیط زیست
هرکس از حقِ دسترسی به خدماتِ سلامت، آبِ پاک، هوای پاک، مسکنِ مناسب و محیطِ زیستِ سالم برخوردار است. دولت و نهادهای محلی موظفاند حداقلِ هستهٔ این حقوق را فوراً تضمین و تحققِ تدریجیِ کاملِ آنها را با شاخصهای علنی پیگیری کنند.
اصل ۱۹ — حقِ مشارکت سیاسی
هر شهروندِ بالغ حق دارد در انتخابات، همهپرسیها، مجامعِ شهروندی، و دیگر اشکالِ مشارکتِ عمومی رأی دهد، نامزد شود، نقد کند و در فرایندهای سیاستگذاری نقشِ مؤثر داشته باشد.
اصل ۲۰ — انتخابات آزاد و برابر
انتخابات باید آزاد، ادواری، رقابتی، شفاف و منصفانه باشد. هرگونه نظارتِ استصوابی، غربالگریِ ایدئولوژیک، یا محرومیتِ سیاسیِ فاقدِ حکمِ قضاییِ روشن ممنوع است.
اصل ۲۱ — کمیسیونِ مستقلِ انتخابات
برگزاری، ثبتنام، شمارشِ آرا، اعلامِ نتایج و رسیدگیِ اداری به شکایاتِ انتخاباتی بر عهدهٔ کمیسیونِ مستقلِ انتخابات است. ترکیب، آیین کار و بودجهٔ این کمیسیون باید استقلالِ نهادی و اعتمادِ عمومی را تضمین کند.
اصل ۲۲ — مجلسِ ملی
مجلسِ ملی نمایندهٔ کلِ شهروندان بر پایهٔ جمعیت است. این مجلس صلاحیتِ قانونگذاریِ عمومی، تصویبِ بودجه، نظارت بر دولت و رأیِ اعتماد یا عدمِ اعتماد به شورای اجرایی را دارد.
اصل ۲۳ — شورای ملّتها و مناطق
شورای ملّتها و مناطق نمایندهٔ واحدهای منطقهای و تنوعِ تاریخی و زبانیِ کشور است. قوانینِ مربوط به توزیعِ قدرت، زبان، آموزش، بودجهٔ همبستگی، منابعِ طبیعی و ساختارِ انتخاباتی بدون بررسی و رأیِ این شورا تصویب نمیشود.
اصل ۲۴ — قانونگذاری و علنیتِ دلایل
همهٔ قوانین باید همراه با دلایلِ مکتوب، ارزیابیِ اثر بر حقوقِ بنیادین، و برآوردِ مالی و اجرایی منتشر شوند. هر شهروند حق دارد تخلف از تشریفاتِ اساسیِ قانونگذاری را نزدِ مرجعِ قضاییِ صالح به چالش بکشد.
اصل ۲۵ — ابتکارِ شهروندی و همهپرسی
شهروندان میتوانند با جمعآوریِ نصابِ مقرر، پیشنهادِ قانون، درخواستِ همهپرسیِ ملی یا منطقهای، و لغو یا بازنگریِ برخی تصمیماتِ اجرایی را مطرح کنند. قوانینِ عادی شیوههای امن، شفاف و غیرتبعیضآمیزِ این مشارکت را تعیین میکنند.
اصل ۲۶ — کنوانسیونهای شهروندی
برای مسائلِ بنیادیِ عمومی، از جمله اصلاحِ نظامِ انتخاباتی، تمرکززدایی، محیط زیست، یا بازنگریِ ساختارهای اساسی، کنوانسیونهای شهروندیِ مبتنی بر قرعه و نمایندگیِ متوازن تشکیل میشود. نهادهای عمومی موظفاند به پیشنهادهای این کنوانسیونها پاسخِ علنی و مستدل بدهند.
اصل ۲۷ — شورای اجرایی
قوهٔ مجریه در شورای اجراییِ چندنفره متمرکز است. ترکیب، انتخاب و دورهٔ این شورا باید هم اصلِ پاسخگوییِ دموکراتیک و هم اصلِ برابریِ جنسیتی و منطقهای را تضمین کند و از تمرکزِ شخصیِ قدرت جلوگیری نماید.
اصل ۲۸ — ادارهٔ عمومی و خدماتِ کشوری
ادارهٔ عمومی بر پایهٔ قانون، شایستگی، شفافیت، بیطرفیِ سیاسی و پاسخگویی اداره میشود. خدماتِ کشوری باید از نظرِ زبانی، جنسیتی و منطقهای بازتابدهندهٔ تنوعِ جامعه باشد.
اصل ۲۹ — قوهٔ قضاییهٔ مستقل
قضات فقط تابعِ قانون اساسی و قانوناند. عزل، جابهجایی یا فشار بر قاضی جز در چارچوبِ قانون و با تضمینِ استقلالِ حرفهای ممنوع است. دادگاههای استثنایی و ایدئولوژیک ممنوعاند.
اصل ۳۰ — دادگاهِ قانون اساسی
دادگاهِ قانون اساسی مرجعِ نهاییِ تفسیرِ قانون اساسی، حلِ تعارضِ قوا، رسیدگی به دعاویِ انتخاباتیِ اساسی، و نظارت بر انطباقِ قوانین و تصمیماتِ عمومی با این قانون اساسی است. هیچ مرجعِ دیگری حقِ انحصاریِ تفسیرِ قانون اساسی را ندارد.
اصل ۳۱ — دیوانِ حقوق بشر و شکایتِ مستقیم
هر شهروند، گروه یا سازمانِ مدنی حق دارد علیهِ عمل یا ترکِ فعلِ دولت، نهادهای عمومی یا مقامهای محلی که حقوقِ بنیادین را نقض میکند شکایتِ مستقیم طرح کند. دیوانِ حقوق بشر میتواند دستورِ توقف، رفعِ اثر، جبرانِ خسارت و اصلاحِ رویه صادر کند.
اصل ۳۲ — نهادهای تضمین و مهار
کمیسیونِ برابری و حقوقِ شهروندی، نهادِ ملیِ ضدفساد، دیوانِ حسابرسی، و نهادِ دادبانِ عمومی از ارکانِ تضمینِ قانون اساسیاند. این نهادها باید استقلالِ نهادی، حقِ دسترسی به اطلاعات، و اختیارِ انتشارِ گزارشهای علنی داشته باشند.
اصل ۳۳ — خودگردانیِ محلی و منطقهای
واحدهای محلی و منطقهای از حقِ شوراهای منتخب، قانونگذاریِ محلی در حدودِ صلاحیتها، برنامهریزیِ فرهنگی و آموزشی، و ادارهٔ بخشی از منابعِ مالیِ خود برخوردارند. هیچ مداخلهٔ مرکزی نباید این خودگردانی را جز بر پایهٔ قانون و نظارتِ قضایی محدود کند.
اصل ۳۴ — همبستگیِ مالی و شفافیتِ بودجه
نظامِ مالیِ کشور باید هم خودگردانیِ محلی و هم همبستگیِ ملی را تضمین کند. بخشی از درآمدهای ملی در صندوقِ همبستگی برای کاهشِ نابرابریهای تاریخی و منطقهای اختصاص مییابد و همهٔ پرداختها، قراردادها و بودجهها باید بهصورتِ عمومی و برخط منتشر شوند.
اصل ۳۵ — نیروهای مسلح و امنیت
نیروهای مسلح و امنیتی حرفهای، ملی، غیرحزبی و تابعِ مقاماتِ غیرنظامیِ منتخباند. دخالتِ آنها در رقابتِ سیاسی، اقتصادِ رانتی و ادارهٔ عمومی ممنوع است. نظارتِ مدنی و پارلمانی بر بودجه، مأموریت و عملکردِ آنها الزامی است.
اصل ۳۶ — سیاست خارجی
سیاستِ خارجی بر اصلِ عدمِ سلطه، عدمِ مداخله، همکاریِ منطقهای، رعایتِ حقوقِ بینالملل، صلح و شفافیتِ دموکراتیک استوار است. ایجادِ نیروهای نیابتی، پیمانهای محرمانهٔ مغایر با حقوقِ بشر، و هر سیاستی که مردمِ ایران یا همسایگان را به ابزارِ رقابتِ قدرت بدل کند ممنوع است.
اصل ۳۷ — وضعیتِ فوقالعاده
وضعیتِ فوقالعاده فقط در شرایطِ تهدیدِ واقعی و مشخص، برای مدتِ محدود، با تصویبِ مجلسِ ملی و نظارتِ دادگاهِ قانون اساسی اعلام میشود و باید دارای بندِ غروب و امکانِ بازبینیِ دورهای باشد. هیچ وضعیتِ فوقالعادهای نمیتواند شکنجه، تبعیضِ ساختاری، تعطیلیِ انتخابات، انحلالِ دائمیِ نهادهای نمایندگی، یا حذفِ حقِ دادخواهی را مجاز کند.
اصل ۳۸ — بازنگریِ قانون اساسی
بازنگریِ قانون اساسی از طریقِ ابتکارِ دو مجلس، ابتکارِ شهروندی، یا کنوانسیونِ دهسالهٔ بازنگری ممکن است. اصلاحاتِ مربوط به حقوقِ بنیادین، توزیعِ قدرت و قواعدِ انتخاباتی تنها پس از بحثِ علنی و تصویب در همهپرسیِ آزاد و، در موضوعاتِ مربوط به ساختارِ چندسطحی، با مشروعیتِ دوگانهٔ ملی و منطقهای معتبر است.
اصل ۳۹ — هستهٔ غیرقابلِ تضعیف و دورهٔ گذار
کرامتِ انسانی، برابریِ شهروندی، کثرتگرایی، گردشِ قدرت، استقلالِ قوهٔ قضاییه، حقِ دادخواهی، و منعِ هر مرجعِ فوققانونی یا مادامالعمر قابلِ تعلیق یا تضعیف نیست. تا استقرارِ کاملِ نهادهای این قانون اساسی، منشورِ موقتِ گذار باید آزادیِ زندانیانِ سیاسی، لغوِ دادگاههای استثنایی، آزادیِ فعالیتِ احزاب و رسانهها، بیطرفیِ نیروهای مسلح، و سازوکارِ حقیقت، عدالتِ انتقالی و جبرانِ خسارت را تضمین کند.
این متن پیشنویسی عمومی برای گفتوگو، نقد و تکمیل است.
سویهٔ اسلامی حکومت دینسالار نقص آشکار جمهوری و ارادهٔ مردم بهمعنای واقعی کلمه است چرا که جمهوریت نظام مشروط است به اراده و میل کسانی که اسلامیت را فراتر از ارادهٔ مردم نمایندگی میکنند. قدرت بیانتهایی که ولی فقیه و نهادهای وابسته به او همانند نیروهای نظامی و شورای نگهبان از آنِ خود کردهاند، سهم «اسلامیت» در نظامِ سراپا متناقض جمهوری اسلامی است.
به این سهم نابرابر و مشروط جمهوریت باید اشکال گوناگون تبعیضهای دینی و قومی را نیز افزود که برابریِ شهروندی و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن را برای گروههای بزرگی در جامعه دشوار و یا ناممکن میسازد.
تنش و تضاد میان نهادهای انتخابی و نهاد دین در ایران پیشینهٔ ۱۱۵ ساله دارد. شیخ فضلالله نوری در زمان انقلاب مشروطیت با شعار «ما دین نبی خواهیم، مشروطه نمیخواهیم» تکلیفش را با نهادهای انتخابی و مدرنتیه به معنای برابری انسانها، زمینی شدن قوانین و پایان سلطهٔ مذهب بر سرنوشت انسان و جامعه یکسره کرده بود. برای او دادن حق رأی به مردم و برپایی نهاد مستقلی مانند مجلس دستپخت مکلاها و روشنفکران «غربزده» بود و معنای آن هم پایان اقتدار سنتی روحانیت و مذهب شیعه.
شکست فضلالله نوری پایان تنش میان روحانیت سنتی و نهادهای انتخابی نوپا و مدرن نبود. با وجود حمایت بخشی از روحانیت از انقلاب مشروطیت، سودای دخالت نهاد دین در حکومت در طول دهههای بعدی به اشکال گوناگون بازتولید شد. گفتمانهای اسلامگرایان، از نواب صفوی و آیتالله خمینی گرفته تا علی شریعتی و مهدی بازرگان، با وجود تفاوتهای گاه اساسی، همگی به رسالت سیاسی و حکومتی دین شیعه باور داشتند. بحران سیاسی سال ۱۳۵۷ و سقوط حکومت پهلوی زمینه را برای این پیوند متناقض میان اسلام و حکومت و برپایی یک نظام دینسالارِ نامتعارف فراهم آورد.
دیوار کجی به نام جمهوری اسلامی
تحمیل آمرانهٔ گزینهٔ «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» در همهپرسی سال ۱۳۵۸ اولین سنگبنای دیوار کجی بود که نتیجهٔ آن جمهوری اسلامی کنونی است. آیتالله خمینی با وجود آنکه میزان را رأی مردم اعلام کرده بود، ولی اصل جمهوریت را تا آنجا قابلپذیرش میدانست که سویهٔ اسلامی نظام مورد تهدید قرار نگیرد. این خوانش تقلیلی از همان ابتدا و در ذات نظام دینسالار بود، چرا که هویت دینی حکومت انتخاب مردم را محدود و مشروط میکرد و نمیتوانست بازتاب تنوع جامعهٔ ایرانِ آن روز و دهههای بعدی باشد.
محمد خاتمی در سال ۱۳۷۶ با شعار جامعهٔ مدنی و مردمسالاری دینی در پی خوانش جدیدی از رابطهٔ میان جمهوریت و اسلامیت بود. او با تکیه به نظریات کسانی مانند فارابی بر این باور بود که سویهٔ اسلامی حکومت بیشتر بار هدایت اخلاقی و معنوی دارد و این جمهوریت است که باید دستبالا را در اداره و مدیریت کشور داشته باشد. این افق جدید سیاسی سبب به میدان آمدن گروههای گستردهٔ مردم بهویژه جوانان و زنان و طبقهٔ متوسطی شد که رؤیای برونرفت از بنبست حکومت دینیِ بسته و عبوس را در سر میپروراندند. اما فقط زمان کوتاهی لازم بود تا تنشهای میان جمهوریت و اسلامیتِ حکومت ناممکن بودنِ این پروژه را هم نشان دهد. تجربهٔ اصلاحات ناکام دورهٔ خاتمی و سپس جنبش سبز نشان داد که از معنویت دینی و شرقی حکومتی که سوار بر اسب سرکش قدرت اقتصادی و سیاسی شود، چیزی جز هیولای فساد، ریاکاری، حکمرانی نامطلوب و ناکارا و استبداد نصیب جامعه نمیشود.
چه نیازی به رأی مردم وجود دارد؟
پرسشی که میتوان مطرح کرد این است که جمهوری اسلامی چه نیازی به رأی مردم دارد؟ پاسخ این پرسش را باید در انقلاب سال ۵۷ و پیشینهٔ جمهوری اسلامی و ترکیب آن جستوجو کرد.
از سال ۱۳۵۷ تاکنون دوگانهٔ متضاد اسلام و جمهوری گریبانِ نظام دینی را رها نکرده و بخش مهمی از کسانی که از قطار انقلاب به بیرون پرت شدند هم قربانی این پارادکس (ناسازه) حکومتی هستند. از بازرگان، منتظری، محمد خاتمی، موسوی و کروبی، رفسنجانی تا تاجزاده، صادقی و فائزه رفسنجانی همگی قربانیان گناه آغازین خود و توهم حکومت دینی شیعه بودند و یا هستند. کسانی مانند بازرگان فقط چند ماه پس از انقلاب به این نتیجه رسیدند که «ما باران میخواستیم ولی سیل آمد». دیگران اما میبایست ناکامیها و سرخوردگی چندگانه را تجربه میکردند تا به دوران افسونزدایی از حکومت دینیِ آرمانی خود گام بگذارند و به فضلیت جدایی حکومت از نهاد دین پی ببرند.
جمهوری اسلامی اما پس از ظهور جنبش اصلاحطلبی در سال ۱۳۷۶ و مشاهدهٔ خطری که از سوی رأی مردم متوجه اسلامیت است، بهطور سازمند (سیستماتیک) تلاش کرده از سهم ناچیز جمهوریت در ساختار حکومتی بکاهد و آن را تحت مراقبت امنیتی شدید قرار دهد.
آنچه امروز بهطور واقعی از جمهوریت مانده، چیزی نیست جز یک نمای مینیمالیستی (حداقلی) بیرونی رأی مردم برای کسب نوعی مشروعیت حداقلی. این رأیگیریِ مشروط و تقلیلی از مردم دو کارکرد اساسی برای نظام دینی دارد. کارکرد نخست کسب مشروعیت مردمی و دموکراتیک حداقلی است با هزینهٔ کم.
کشاندن مردم به پای صندوقهای رأی برای گزینش نامزدهایی که حکومت به آنها پیشنهاد میکند، به نظام دینی امکان میدهد تا در برابر افکار عمومی داخلی و منطقهای و جهانی بگوید در خاورمیانهٔ پرآشوب و بحرانی، جمهوری اسلامی به نوعی دمکراسی پایبند است.
استفاده دیگری که تا کنون از جمهوریت نظام شده این است که نهادهای انتصابی بهگونهای ضداخلاقی ناکامیها و بنبستهای حکومت را به گردن رأی مردم میاندازند. اما همین انتخابات تقلیلی هم نوعی کابوس واقعی برای نظام دینسالار است و درست به همین دلیل هم به شورای نگهبان مأموریت داده میشود بسیار فراتر از وظایف خود مراسم رأیگیری با «دردسر» حداقلی را تدارک ببیند. همزمان مناسکی از معنا تهیشده به نام رأیگیری هم در زندگی اجتماعی روزمرهٔ جامعه کارکرد خاصی ندارد چرا که نه احزاب و سازمانهای مدنی، صنفی و سندیکاها از آزادیهای چندانی برخوردارند و نه انتخابشدگان از قدرت دگرگون کردن شرایط به سود جمهوریت.
حکم حکومتی، فصلالخطاب بودن رهبری، دستور رهبری، دخالتهای قوه قضائیه و نیروهای امنیتی… همه و همه به هنجارهای جاافتادهٔ حکومت اسلامی تبدیل شدهاند تا هر کجا لازم بود، رأی و ارادهٔ مردم و نهادهایی که انتخابیاند، بیاثر شود.
با این حال، حکومت در راهی که در پیش میگیرد، تصمیمگیرنده و تنها بازیگر سرنوشت خویش نیست. در برابر نظام دینیِ سرمست از قدرت، تودهٔ ناراضی و سرخورده و خشمگین و محروممانده از افق امید قرار دارد. آیا در این هماوردی نابرابر، جامعهٔ ایران و نیروهای زنده و نخبگان آن خواهند توانست راهی برای برونرفت از این بنبست و مخمصهٔ دشوار تاریخی بیابند؟